تبليغاتX
علوم باطنی

علوم باطنی

پرسش و پاسخ در باب خود شناسی

 

ای خدا این وصل را هجران مکن

سرخوشان عشق را نالان مکن

باغ جان را تازه و سرسبز دار

قصد این مستان و این بستان مکن

 چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن

مست را مسکین و سرگردان مکن

بر درختی کآشیان مرغ توست

شاخ مشکن مرغ را پران مکن

شمع  جمع خویش را برهم مزن

دست این پروانه ی حیران مکن

کعبه اقبال این حلقه است و بس

کعبه اومید را ویران مکن

 این طناب خیمه را برهم مزن

خیمه توست آخر ای سلطان مکن

نیست در عالم ز هجران تلختر

هرچ خواهی کن ولیکن آن مکن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 1:45  توسط درویشخان  | 

online

 

عارفان نه چیزی را از دست داده اند ، نه چیزی را بدست آورده اند ،

بلکه

همیشه آنلاینند .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 1:54  توسط درویشخان  | 

عاشقی

 

سلام عزیزم دو گام رفتی جلو دیدی عشق خدا رو !؟

دیدی بی حد نشاطو!؟

دیدی اون بی وزنی و وجد بی حصار رو !؟

دیدی بی کرانه ی حیاتو !؟

اونوقت هوس کردی  که عاشقش بشی !؟

تو با این دهان کوچولو ت میخوایی اون همه رو قورت بدی !؟

مگه میشه !؟

همونجا دو گام  جلو که هستی وایسا

گوش کن

یکی داره باهات حرف میزنه

صداش هم دو گا م جلوتر از زبون لفظه

شک نکن 

گویاست و شنیدنی

میگه : تو دهن کو چو لو که نمیتونی این همه رو قورت بدی !

میدونی چکار میکنه ؟

یه معشوق هم قدت میندازه بهت

تا بخودت بیایی می بینی عاشق شدی

اما اشتباه تو اینه که چون می بینی

هم قدته هم حسته

یعنی میتونی باهاش حرف بزنی

باهاش جر بحث کنی

طلب کنی

ازش بخواهی

جواب بخواهی 

و ...

که این کارا کار عاشق نیست  

جز درد و رنج واسه ات هیچی نداره

اون همه کلافگی که میکشی از طلب و خواستن توه  نه از معشوقت

تو عاشقی نه معشوق

این چیزا مال معشوقه

حرفای معشوقه

خواستنای معشوقه

عاشق که تسلیم معشوقه

متوجه ای ؟

.

وقتی تسلیم شدی

وقتی زلال از این تسلیمی دراومدی

آنگاه آموخته ای

دهان دیگرت باز خواهد شد

این دهان بستی دهانی باز شد *** کو خورنده‌ی لقمه‌های راز شد

دهان دیگرت موقوف دریافت بی حد و شور و نشاط

 

آنگاه کشاندت

آمده‌ام که تا به خود گوش کشان کشانمت *** بی دل و بیخودت کنم در دل و جان نشانمت

آمده‌ام بهار خوش پیش تو ای درخت گل *** تا که کنار گیرمت خوش خوش و می‌فشانمت

آمده‌ام که تا تو را جلوه دهم در این سرا *** همچو دعای عاشقان فوق فلک رسانمت

آمده‌ام که بوسه‌ای از صنمی ربوده‌ای ***بازبده به خوشدلی خواجه که واستانمت

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 10:13  توسط درویشخان  | 

بهره , سود

 

بهره ی زندگی در سکوت است .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 2:29  توسط درویشخان  | 

ترس

 

ترس در فرار است .

ترس در ماندن نیست .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 1:52  توسط درویشخان  | 

علت !

 

سلام

عزیزی نوشته بودند که : علت جنگ و کشتار در درون انسان ,من , نفس و فقدان عشق آگاهی هویت خودشناسی نیست .

.

  میدانیم در علم طب امروزی برای شناسایی مرض از ابزار ذره بینی مثل میکروسکوپ و از این چیزا برای شناسایی آن استفاده می کنند تا اینکه مثلا علت مرض رادر بین جامعه جستجو کرد !

آیا

وقت آن نیست که جامعه ی کارشناس که سالهاست  در جستجوی علت مرض جنگ در بین جامعه است اینچنین به مانند علم طب امروزی به مطالعه ی میکروسکوپی بپردازد ؟

آیا

وقت آن نیست این یک قلم مدعی و متفکرو تافته ی جدا بافته  را یک بار ٬ فقط یک بار با جدیدت زیر میکرسکوب برد ؟

آیا

وقت آن نیست ابزاری که به آن خیلی می نازیم و مدعی آنیم  زیر میکرسکوپ بگذاریم و ببینیم  که چرا

فکر اندیشه ی صلح ارائه می دهد و یک ساعت بعد یا یک روز بعد همان فکر آتش جنگ را باز می افروزد

آیا

من مدعی و کارشناس فکری ٬ امروز که طرح صلح را می نگارم آیا فردا با همین فکر شیپور ستیزوجنگ با اطراف  و حتی خود و نزدیکان را سر نخواهم داد

 و همیشه در این تفکر لنگیده که علت مرض  جنگ جامعه را در آنطرفتر از خودش می اندیشیده !

و سالها درهمین سعی جستجو مانده  و هنوزکه هنوزاست  این آتش را خاموش نکرده بلکه آتش جنگ را بیشتر کرده !

 

 خودمان را گول نزنیم زبانه های آتشفشان از درون زمین اند .

 آنکه هلاک من همی خواهد و من سلامتش !         هرچه کند به شاهدی کس نکند ملامتش !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 4:13  توسط درویشخان  | 

حضور بکر

 

: قلب ؟

: نمیدونم هر چه می خواهی اسمشو بذار

ناگهان یه چیزی را به خاطر میاره  نه اون خاطره  که  از حافظه میاد , 

آشنایی که ذره ای شبه اون آشنایی در مغز نیست !

می دانی چرا تو مغز نیست چرا که اگه بود هر لحظه بخواهی آن را از حافظه در می آوردی !  میبینی و متوجه ای که با خواستن اتفاق نمی افته !

با اینکه بکره .

با اینکه تازه است .

با اینکه نو به نو میاد .

با اینکه اگه ده بار قلب به خاطر آورده هر ده بار یه چیز نو و بکر بوده .

اما کاملا آشناست !

این خاطره هیچ متقارن با خاطره های  مغز ندارد

مثل هیچکسه !

: خیلی عجیبه قلب چیزی بخاطر بیاره  ولی مغز نه !

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 14:11  توسط درویشخان  | 

انرژی

 

این سیستم (ارگانیسم با تمام متعلقات حافظه ای) یک روزی تمام خواهد شد  , زیاد به آن دل نبند , تکراری دیگر نخواهد داشت .

انرژی را دریاب .

 انرژی که همیشه با تمامیت  کمال و اقتدار در همه آن با تنوعی بکر و تازه  در هر چه جاریست .

  مثال:

انرژی جاری در نرم افزار را دریاب

 نه windows, word , explorer,media player,…….  این نسخه ها روزی عمر آنها بسر خواهد آمد .

  دریاب انرژی که در هر چه لاینفک است  حرکت دهنده ٬خلاق  زایشگاه هر چیز .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 15:42  توسط درویشخان  | 

می‌خرامم در نهایت تا وصال

 

صورت معشوق زو شد در نهفت                       رفت و شد با معنی معشوق جفت

گفت لبسش گر ز شعر و ششترست               اعتناق بی‌حجابش خوشترست

بقول دوست عزیز سخته  اینو نمیشه بازش کرد  تعریفش کرد به هم ارتباطش داد ,  باید بری و ببینی تجربه کنی

 این مباحث تا بدین‌جا گفتنیست       هرچه آید زین سپس بنهفتنیست

 ور بگویی ور بکوشی صد هزار           هست بیگار و نگردد آشکار

فقط این را آگاه باش , داشته باش

اسپ و زین , حرکت عقلی (عقل کلی) است که بعدش پیاده میشی

البته میدونی که دیگه باید پیاده بشی نه اینکه پیاده شو

اون وقت سوار مرکب چوبینی (کشتی)

مرکب چوبین در دریا رها , بی اختیار , در اختیار دریا (حس درون).    

 تا به دریا سیر اسپ و زین بود                  بعد ازینت مرکب چوبین بود

 مرکب چوبین به خشکی ابترست             خاص آن دریاییان را رهبرست

ناخدا دیگر اسب (عقل کلی) تو نیست ونیز آن مرکب چوبین  راهبر تو هم نیست تو سوار بر مرکب چوبین ناخدا دریا (حس)و دریابان و راهبر است .

تا به دریا سیر اسپ و زین بود            بعد ازینت مرکب چوبین بود

دیگر آگاهی عقل (عقل کلی ) به سر آمده  بعد از آن حسی درون را متوجه ای که چون مرکب چوبین بر آن حس (دریا) سواری آن حس ناخدا و را هبرد توست

این خموشی مرکب چوبین بود       بحریان را خامشی تلقین بود

و آگاهی که در مرکب چوبین سوار شدن دیگرهیچ گونه تاخت و تاز و سخن و منطق عقلی جایی ندارد و آگاهی که در آن دریا (حس) خاموشی بی حرکتی یست

هر خموشی که ملولت می‌کند      نعره‌های عشق آن سو می‌زند

هر خموشی که تو از آن ملول می شوی در حقیقت پوست اندازی توست , مثل کرم ابریشم از پیله (ذهن بسته و محدود) پروانه می زند بیرون .

 و ....

 تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل .

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 3:22  توسط درویشخان  | 

ناکجا آباد

 

سلام

 برای عزیزی یک نامه  داده بودم با دو مضمون

یکی سخن از یک تجربه واقعی بود که بسی جای بحث نیز داشت

دوم سخن از به اصطلاح آینده (که هنوز اتفاق نیفتاده ) مثلا مرگ خودم (ارگانیسم)

جالب اینکه هرچه نامه داده بودند سخن از موضوع دوم نوشته بودند

و حتی زیر موضوع دوم نوشته بودم

فعلا زنده ام تو ببار

حتی به این جمله هم هیچ اشاره ای نکردند , توجه نکردند !

 

آیا متوجه حرکت اتوماتیک به ناکجا آباد هستیم !؟

آیا متوجه آن همه انرژی که صرف ناکجاآباد می کنیم هستیم !؟

و

چرا حتی از سخن گفتن یک تجربه ی واقعی گریزانیم !؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 17:56  توسط درویشخان  |